تبليغاتX
نان و نمک
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
بها می گوید امسال سال مرگامرگ بود و من به شاهین خسته، یعقوب بروایه شهید، علی نجفی شاعر، عباس آپرین بی قرار، فرشته کوچک همسفر قدیمی ام آقای دلاورنژاد و  خیلی های دیگر که فکر می کنم چیزی ته قلبم را می سوزاند.
چیزی مثل یک جرعه شراب تلخ گزنده!
تلخ در عین حال گوارا ...!
...
فکر می کنم دیگر مرگ برایم آن قدرها هم سخت نباشد.

+
نوشته شده در ساعت 23:22 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
یکشنبه چهارم مرداد 1388

 

یک فکس برای تو آمده بود من اولین بار اسم قشنگ تو را روی آن برگه فکس دیدم برگه دست مسعود بود می خواست برگه را به تو برساند فکر کنم تو مقاله ای نوشته بودی و یک نفر برایت چیزی نوشته بود یادداشتی جوابیه ای خلاصه یادم نیست با مسعود خداحافظی کردم و رفتم. رفتم خانه همان خانه ای که تو خیلی دوست داشتی. همان کوچه تا رسیدم مسعود زنگ زد (طبق عادت همیشگی و بامزه اش برگه را نمی دانم کجا گذاشته بود و توی آن شلوغی دفتر هفته نامه برگه گم شده بود !) گوشی را از دست مسعود گرفتی و پرسیدی خانم نمی دونین نامه من کجاست؟ شما ندیدینش؟ و من گفتم من نخواندم دست مسعود بود یکی دو غر که سر مسعود زدی نامه پیدا شد همان جا احتمالا روی یکی از همان میزها.اولین بار صدای تو را همان موقع شنیدم و بعد آن عطر تامی تو که همه می شناختند همه می دانستند که مهسا همین دور و برهاست از آن روزها و سال ها خیلی گذشته.

مهسا همین دور و برهاست. الان چندین روز است که من هم کنار تو هستم. همان دور و برها

من می آیم و یکراست می روم سراغ اجاق گاز کتری را می گذارم تا چای دم  کنم مثل همیشه که چای دم می کنم تا توی یک اتاق کوچک دور هم بنشینیم و چای بنوشیم برای گیتی قاشق بیاوردم که عادت دارد یک قند را داخل لیوانش بیندازد و هم بزند ( هنوز هم اگر ببینمش قاشق یادم نمی رود عادت های کوچک عزیزانم برایم مهم است )و بگوییم که چه خوب بود که دنیا بهتر از این بود. می دانی مهسا من همیشه می گویم که چه خوب است که آدم آرمان داشته باشد. انگار که هست و دیگر هیچ نیازی برای اثبات خودش و دنیا نمی خواهد.
ما بلند می خندیدیم بلند گریه می کردیم آه مهسا کاش بغض های تو در ذهنم این قدر بزرگ نمی شد که همه اش این عکس را ببینم و به بها بگویم این شعر شمس مال مهساست بها! نه؟
نمی توانم از این همه سال بنویسم که گذشت ولی نوشتن از سال های بعد خیلی بهتر خواهد بود من امید دارم مهسا به خدا راست می گویم همین امید مرا تا اینجا نگه داشته مهسا هر روز موبایلت را ده بار می گیرم عکس هایت را نگاه می کنم  من به همه می گویم که نگران نباشند من تو را می شناسم مهسا تو بزرگی مهسا فقط کاش آن بغض آن بغض کوچک را ...
فرنوش هم دیگر بغض دارد من هم دارم امروز دیدمش دستش را لمس کردم دلم می خواست مثل بچه در بطنم قایمش کنم دستش را که لمس کردم تنم لرزید همه اش از تو گفتیم .
همه آن روزها به ذهنم حمله کرده اند همه آن خاطرات دانشجویی در اراک در خانه های محقر گرم
شب های بلند زمستان ...
یادت می آید بعد از جلسه اول عطر یاس رفتیم دفتر هفته نامه مثل وحشی ها وارد شدیم (با صدای بلند خنده) مرضیه زیبا با آن وقار همیشگی اش آمد جلوی ما ؟ چقدر خجالت کشیدیم و بعد مرضیه شد دوست و همکارمان تا اینکه دو سال پیش تشییع جنازه اش را ناباورانه نگاه می کردیم؟
یادت می آید با رزا رفتیم خیابان. رزا کلاه سرش بود. رزا مریض بود سرما خورده بود و چه بلایی سرمان آوردند برای جرم کلاه پوشیدن یک دختر؟ 
  یادت می آید آمدید کمک کنید که مامانم شله زردش را بپزد روی همه شله زردها با دارچین چه گوارا می کشیدید؟
یادت می آید داستان های بها را با چه ذوقی برایت می خواندم تو گوش می کردی با تمام وجود گوش می کردی تازه لحن خواندنم را هم دوست داشتی هی دختر چه روزایی داشتیم!
یادت می آید می خواستیم بیاییم تهران و باهم همخانه شویم ؟
مهسا آن مهمانی جاده چالوس را کی فراموش می کند ؟
مهسا من حالم بد نیست فقط کمی شهید شدن یعقوب اذیتم کرده که آن هم جای نگرانی نیست منتظر تو هستم که بیایی که مفصل ببینمت مفصل نگاهت کنم فقط آن بغض ! مهسا آن بغض ...

+
نوشته شده در ساعت 22:50 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
جمعه بیست و ششم تیر 1388
این شعر شاملو را که برای شاید صدمین بار خواندم به ماندگاری شعر و شاعرش بیش از پیش پی بردم

                                                  آخر بازی

عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
        بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
           بر نیزه های شان.

تو را چه سود فخر به فلک بر
                                    فروختن
هنگامی که
                 هر غبار راه لعنت شده نفریت می کند؟
تو را چه سود که از باغ و درخت
                                          که با یاس ها
                                                          به داس سخن گفته ای.

آن جه که قدم نهاده باشی
 گیاه
 از رستن تن می زند
چرا که تو تقوای آب و خاک را
                                      هرگز باور نداشتی.

 

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسبیان
                            باز می آمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
- داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد -
هنوز سر از سجاده ها
                         سر برنگرفته اند!
                                           

 

+
نوشته شده در ساعت 11:52 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
شنبه ششم تیر 1388

شعری از شمس لنگرودی


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

+
نوشته شده در ساعت 22:14 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
امشب بابام زنگ زد گفت

آزی بابا به این نتیجه رسیدم که باید رای داد.

+
نوشته شده در ساعت 23:27 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
شنبه بیست و دوم فروردین 1388
رفته ام توی پرانتز
با دو نقطه ی بی مصرف به درد نخور 
کنار دو  دست باز
و  زبانم که زیر گیوتین دندان خشم هر روز
زور می زند
دندان کند و زبان سرخ
سر سبز کجا بود
انگار دل شما زیادی خوش است ها !!!

+
نوشته شده در ساعت 1:6 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
شنبه بیست و ششم بهمن 1387

سانچو در حالی که شتابان می دوید تا مانع برخورد اسب و نیزه شکسته دن کیشوت با "غول ها" شود فریاد زد:

"مگر من به شما نگفتم که آن ها آسیاب بادی هستند!"

www.pose.ir

 

+
نوشته شده در ساعت 0:50 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
پنجشنبه دهم بهمن 1387
سئوال از خودم ، فرنوش و محرم

 

نمی دانم چرا جدیداً
پیام را به شکل دن کیشوت و بها را به صورت سانچو می بینم ؟

+
نوشته شده در ساعت 22:26 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
پنجشنبه سوم بهمن 1387
بها می گوید :

- آزاده هر شب می گه که فردا می خواد برف بیاد.
بعد هم می خندد !

من امشب هم گفتم فردا شب هم می گویم .


بالاخره  که می آید !

+
نوشته شده در ساعت 21:0 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~
شنبه چهاردهم دی 1387

 

 

Virginia woolf   

 

 A woman must have money and a room

of  her own if she is to write a fiction

 

 

+
نوشته شده در ساعت 10:49 توسط آزاده کاظمی |

~ ~ ~